قطار 10/17 به شهر تو مقصد مي گيرد
مرا مي آورد – مي برد
تا تو را يادداشت كنم.
بي دليل آدم مي شوم
آدم ديگري غير از تو
يادم نيست در ساعت چندم اين قطار دارم تو را مي نويسم.
آقا.
واگن چندم است اينجا؟
ساعت مچي هم مثل آن مرد نمي داند.
چند ساعت مانده براي رسيدن تا تو؟
خسته مي شود حوصله ام.
خودم هم كه سرم رفته است از دلنگ و دولونگ ريل و آهن و تنهايي.
و پيوستگي بيابان خيره ام مي كند
تا سراب شوم.
ننوشيدمت.
در دستان كوپه خوابم مي گيرد.
حالا ريل و آهن و تنهايي لالايي شده اند.
ساعت، انتهايش به تو نزديك شده است.
شهرت را مي بينم كه برايم دست تكان مي دهد.
آغوش ايستگاه باز مي شود.
سايه ات كنار ريل ايستاده است!!!
روياي ابر مي شوم
در ذهن تو
تا بباري ام.
همچو لبخند
نشكفته اي بر لبانم
تا ببينمت
گل نبودي
نيستي براي بوئيدن
تا فرصتي دوباره تكرار كني
پابرهنه ام
زير باران
بي چتر تو
خيس نيستم!
امضا چرک نويس
لبخند تو تكرارم مي كند در حادثه زمين و حوا. اي دختر باد و باران اي ترنم ترانه و دليل آرزوهاي نخواسته همچون كه درايستگاه نگاهت رها يم ميكني از حادثه. زيبا رو و دلربا تلخ نبينمت تولدت مبارک امضا چرک نويس
به نام اهورا مزدا، به نام كوروش و به نام داريوش
به نام بزرگ پادشاهان اين كهن سرزمين
نميدانم بگريم يا لبخند را همراهي كنم. بدوم يا بايستم و نظاره كنم.
به خودم به خونم به بودنم غبطه مي خورم و از ناخودان و بي خودان بيزار مي شوم و هستم.
امروز روح من در پرسپوليس دوباره متولد شد.
امروز كيشم، غيرتم و زندگي ام در پرسپوليس معنا پيدا كرد.
اينجا سرزمين مادري است كه مرا به ياد پدران بزرگ پارسي ام مي اندازد.
هر چند كه فرصت ديدار بسيار اندك بود اما با خود عهد كردم اولين سفري كه مي روم
به سرزمين مادري ام"پرسپوليس" باشد تا با چشم دل به تماشاي سرزمين پدرانم بنشينم.
آرزوي امروز و هر روز من اين خواهد بود پس از مرگ، بدنم را كنار پدرانم دفن كنند
جايي در قلبم، در سرزمين مادري ام...
امضا چرک نويس
چند عكس از پرسپوليس كه در سفر شيراز به تاريخ 17/2/1387 گرفته ام تقديم به دوستداران پارسه














انگار داريم پوست کلفت مي شويم، با انواع و اقسام روش هاي ناجوانمردانه و در يک برنامه ريزي دقيق و مديريت شده، هر دم از باغ تزوير، ميوه هاي تلخ و زهرآگيني در زنبيل ذهن جهان مي ريزند و يقلاوي بي خيال مان را پر و پيمان کرده اند و...
از «بي دخترم هرگز» و «بال هاي عقاب» و مستندهايي مثل «وحشي و شيرين» آغاز کردند. شکيبايي پيشه کرديم و بزرگواري نشان داديم و با چند تا بيانيه، اطلاعيه و جوابيه در حد «اي بي تربيت،» ختم غائله را ورچيديم. گستاخ تر و دقيق تر به هرزه درايي ادامه دادند. کار رسيد به توهين و تحقير و سيا ه نمايي باورهاي مذهبي و زير سوال بردن فرهنگ و تمدن و مليت و تحريف ابلهانه تاريخ در «اسکندر کبير» و «300» و «پرسپوليس» و «فتنه» و سر بلند کردن سلمان رشدي هاي حقيرتر و ابله تر از اصل در اروپا و امريکا و حتي آسيا... با سعه صدر و صبر و حلمي عارفانه و مثال زدني، لحن تندتري به جوابيه و بيانيه و اطلاعيه هايمان داديم؛ «خيلي بي تربيت هستي، بي ادب،»
راستي راستي زورمان به آنها نمي رسد؟ حتي در عرصه هاي فرهنگي و هنري که قرن ها سروري و برتري بر تمدن جهان را در کارنامه و سابقه تاريخي مان يدک مي کشيم؟ اينکه خيلي بد و تحقيرآميز خواهد بود. يعني در ميان اين 70 ميليون نوادگان فردوسي و حافظ و مولانا و شيخ تيز و طنازي چون سعدي، هفت تا آدم فرهنگي و هنرمند تيزهوش پيدا نمي شود که پوزه بندي ترمه دوز و صادراتي براي اين پوزه درازها جفت و جور کند؟
البته که پيدا مي شود. خوبش هم پيدا مي شود، به شرط آنکه کار را به کاردان بسپاريم و يادمان باشد که همه کاردان ها و کاربلدها لزوماً هم قبيله و همپالکي ما نيستند. پيدا کردن پرتقال فروش، خيلي هم سخت نيست. به گيج زدن نمي رسد...
با يک نگاه سرسري- و البته از سر شهامت و صداقت- به پرونده کاري و کارنامه فرهنگي و هنري وابستگان هر قبيله به روشني مي شود دريافت که «کت تن کيه،»... تعصب هاي الک دولکي را کنار بگذاريم. اينجا ديگر جنگ جناحي و رقابت آبي و قرمز نيست. آبرو، اعتبار، فرهنگ آييني و مقدسات و تمدن تباري و دياري مان را مورد تاخت و تاز قرار داده اند. حالا هي بگو مديريت سيري چند؟ جهانيان با اين در گيوه گشاد، حال و حوصله و رمق کشافي و غواصي ندارند براي صيد صدف و کشف مرواريدهاي اصل. همين خرمهره هاي پررنگ و لعاب تبليغاتي را گردن آويز مي کنند و «کاکو» هم مي گويند. نوبت ماست که مرواريدهاي اصل و اصيل را رو و رديف کنيم در کنار اين خيل خرمهره...
اما رسيدن به اين هدف بدون يک مديريت هوشمندانه و بهره گيري درست و دقيق از ابزار تبليغاتي و بدون اعتماد و اتحاد با کاربلدهايي که ممکن است از تبار قبيله رقيب باشند، امکان پذير نخواهد بود. مهم نيست که بزرگ ترين و کارآمدترين وسايل تبليغات و ابزار ارتباطي در تيول دشمن است، مديريت هوشمندانه يعني بهره گيري از انرژي کنشي در شرايط واکنش. پيچيده اما ساده است. بخش اعظمي از نيروي فرود ضربه را مي شود به ضربه گير واکنشي منتقل و مديريت کرد...
ما اين کار را نمي کنيم. حتي از حداکثر انرژي واکنشي خودمان هم سود نمي بريم. پراکنده و غيرمتمرکز هستيم. بنابراين آن چند نمونه واکنش فرهنگي در قالب فيلم و آثار نمايشي که تا امروز در کارنامه و کارراهه داريم، حتي قدرت تاثيرگذاري و روشنگري در گروه کم شماري از مردمان هم زبان و هم وطن خودمان را هم ندارد، چه رسد به کورسوي روشنگري در ذهن به تاريکي خليده جهان و جهانيان،
چند نمونه يي که حتي با هزينه هاي چند ميلياردي ساخته و پرداخته ايم به اندازه يک کارتون چهار دقيقه يي «پلنگ صورتي» اثرگذار نيست. چرا؟ چون از مديريت مقابله با «فتنه»ها غافليم و خيال مي کنيم همه آدم ها و هنرمندهاي خوب ايران و جهان را بايد در ميان ساکنان قبيله خود جست وجو کنيم. در اين شرايط حساس تاريخي بيش از هر زمان نيازمند يک مديريت هوشمندانه فرهنگي و هنري هستيم. مباد که خواب مان از اين عميق تر و سنگين تر شود...
نوشته اي از محسن سيف
نامه ای به گابو
سلام گابو . حالت چطوره؟
با مريضي سنگين و كهنه ات چه مي كني؟
اميدوارم كه روز به روز سرحال تر بشنومت.
تعجب نكن خب ما به جاي ديدن مجبوريم بشنويم ديگه
چند دفعه شايعه شده بود كه به بهانه جشنواره و فستيوال و نمايشگاه و...
ميخواي بياي ولايت ما
خوشحال كه جاي خودش رو داره
خيلي ناراحت شدم وقتي شنيدم نمي آي
( امان از دست اين مسئولين ادبي، هنري ما )!
خلاصه من و دوستام كلي سوسك شديم.
حالا عيبي نداره
اين دفعه اگه برنامه اومدن داشتي
يه زنگ به خودم بزن( 00980000000000)
همه چي رديف
خيالت تخت
منتظرم
به اميد.................!!!
امضا چرک نويس
معشوقه من بهار است
زمستان اندوهگینی من است
و تابستانی را می خوانم
که گنجشکان باغ جای خالی آن را می فهمند.
مرا در پیچ جاده جا داده اند
در رودخانه دیروز
وهوای فردا را از سرم گرفته اند
کسی گونه مرا ببوسد.
من از جمهوری بی بوسه می آیم!
شعري از محمد رضا براري

