چرک نویس
ادبی هنری
قطار 10/17 به شهر تو مقصد مي گيرد مرا مي آورد – مي برد تا تو را يادداشت كنم. بي دليل آدم مي شوم آدم ديگري غير از تو يادم نيست در ساعت چندم اين قطار دارم تو را مي نويسم. آقا. واگن چندم است اينجا؟ ساعت مچي هم مثل آن مرد نمي داند. چند ساعت مانده براي رسيدن تا تو؟ خسته مي شود حوصله ام. خودم هم كه سرم رفته است از دلنگ و دولونگ ريل و آهن و تنهايي. و پيوستگي بيابان خيره ام مي كند تا سراب شوم. ننوشيدمت. در دستان كوپه خوابم مي گيرد. حالا ريل و آهن و تنهايي لالايي شده اند. ساعت، انتهايش به تو نزديك شده است. شهرت را مي بينم كه برايم دست تكان مي دهد. آغوش ايستگاه باز مي شود. سايه ات كنار ريل ايستاده است!!!
| Design By : Night Skin |


